تو شهرنشین ساکن یه برج بلند
من روستایی خیالی ساکن هلند
تو از تنعم و موهبت نیستی مبهوت
من از نیاز داشتن نداشتن شدم برهوت
افق دید تو سانفرانسیکو یا ایتالیا
من خیال و تخیلم دعا می کنند بیا
من و تو اگر خودم باشند
به واسطه ها خواهم گفت پاشند
"تو خودحجاب خودی از میان برخیز "
آموزش و ثروت و موهبت است همه چیز
می نوشتم و می خواندم خودم با سازها
انگار تخیل ندارد امکانی در مازها
الهه ی شعر نشست امروز بر شانه ام
کاش آسایش و آرامش باشد کاشانه ام
تو اگر برخوردار باشی و لبریز
من روان خواهم شد چون جوی از کاریز
کاش اگر سیل بلا عده ه ای را شل کرد
با مدعیان کمک نمودن توانست کل کرد
غمها می آیند که بروند
اگر نروند ،چیزهای دیگر بروند
آهای ای ساکن برج عاج خیال
مساحت و ساحت روزگار نیست محال
انگار آزاد نیست قالب شعرم
چه الهه ای نشسته است بر قلبم