مهمانهای آهنگین و غیر آهنگین ذهن

در معرض علاقه مندان گذاشتن سخنان آهنگین تا تشفی یابد دل از چیزی حزین

مهمانهای آهنگین و غیر آهنگین ذهن

در معرض علاقه مندان گذاشتن سخنان آهنگین تا تشفی یابد دل از چیزی حزین

شعری که شب خداحافظی مهسیما برای دوستان جدید خواندم

تو شهرنشین ساکن یه برج بلند 


من روستایی خیالی ساکن هلند


تو از تنعم و موهبت نیستی مبهوت 


من از نیاز داشتن نداشتن شدم برهوت 



افق دید تو سانفرانسیکو یا ایتالیا 

من خیال و تخیلم دعا می کنند بیا  


من و تو اگر خودم باشند 

به واسطه ها خواهم گفت پاشند 


"تو خودحجاب خودی از میان برخیز "

آموزش و ثروت و موهبت است همه چیز 


می نوشتم و می خواندم خودم با سازها 


انگار تخیل ندارد امکانی در مازها 


الهه ی شعر نشست امروز بر شانه ام 

کاش آسایش و آرامش باشد کاشانه ام 


تو اگر برخوردار باشی و لبریز 

من روان خواهم شد چون جوی از کاریز 



کاش اگر سیل بلا عده ه ای را شل کرد 

با مدعیان کمک نمودن توانست کل کرد 

غمها می آیند که بروند 

اگر نروند ،چیزهای دیگر بروند 


آهای ای ساکن برج عاج خیال 

مساحت و ساحت روزگار نیست محال 


انگار آزاد نیست قالب شعرم 

چه الهه ای نشسته است بر قلبم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد