مهمانهای آهنگین و غیر آهنگین ذهن

در معرض علاقه مندان گذاشتن سخنان آهنگین تا تشفی یابد دل از چیزی حزین

مهمانهای آهنگین و غیر آهنگین ذهن

در معرض علاقه مندان گذاشتن سخنان آهنگین تا تشفی یابد دل از چیزی حزین

مانایی بی قند

تو در میان 

چیزهای تلخ 

یک حبه قندی 



می شنید و نظاره می کرد 


یک ترک این حرف را می زد 

او بود یک مرندی 



غم بهمن آورده است در کوهستان قلبم 


تعفن از سرما ندارد بوی گندی 



اگر ستاره می چید دستانم از تو 


تو برایم بودی آبنباتی یه کندی 


انگلیش تکلم می کنم واژه ها را 

آب داده ام دسته گل را به بندی 


از هیزم من آتشی گرم نمی شود 

کباب نمی کنم سیب زمینی پشندی 


ندارم گوش شنوا برای پرت وپلاها 

نصیحت 

موعظه 

تحت هر لوایی 

چه پندی؟


خوشحال بشوم برای تلخ ها و شیرین ها 


حالم خوش نیست 


ندارم حال جنگی 

جنگ و صلح من با دیگری نیست 


 نداردروزگار دیابتی ها حال ملنگی

مرام خوب

منش و مرام خوبی داره 


اما نه 

وقتی 

تحت فشار و استرسه 


میگه مزه ی شیرین ادما رو 

دوست داره 


اما روزگار براش 

ملسه

ماتم مانا

برف بارید بر لبان من 

لبم شوق نداشت 


قلبم مالامال بود از غم 


برای باریدن برف 

شوق نداشت 


جای خالی

نداشتم برای سکوت 



راه می رفتم و تن سرد درخت 

جان نداشت 


نفرینها می بافتم از تارو پود 


مسحور نفرت بودم و 

عشق جا نداشت 


این اولین دلمردگی من می بود 


از اشتغال به حسادت 

دلم جا نداشت 


به منصه رسیده بود نیرویی در من 


برای انتصاب بیخیالی 


نا نداشت 

من بودم و آن خیابان زیبا 


این بار از سنگینی و ماتم 

راه نداشت

راه کوتاه مانا

تمام کردنم 

مقدمه ی 

آغاز بود 


میان این درهای بسته 

پنجره ی تو ، تنها 

باز بود 



راه ساده ی رو به رویم 

پیچیده 

سرشار از ماز بود 


فکر می کردم قالبی نمی خواهم 

آب نبودم 

روحم دی اکسید

 و 

گاز بود 



تو موزیک پاپ نواختنم بودی 


دست هایم مشتاق شنیدن جاز بود 


از حقیقت و واقعیت قصه ها ساختم

اما 

اینجا ، آن 

برایم تنها مجاز بود 


ویرگول مورد علاقه ی من در ویرایش 

نقطه گذاشتن در میانه ی خودم 

راهی دراز بود 


در زمانه ی احتیاجم به دوست داشتن 

نداشتنش برایم یک راز بود 

شعرهای وارونه برای روح گرسنه ام 

بعضی هایش اشتباهی تک  فاز بود 


"ما به او محتاج بودیم ،او به ما مشتاق بود"

یکیش در همین ساز و نیاز بود

دست اول مانا

دست خودم را گرفته ام 

منی که 

خودم را 

دست کم گرفته بودم 


واقعیت دست چندمی است 

که 

من 

در لابلای خنزر پنزر خویشان 

خویشتن را 

مدفون شده یافتم 

از خویش دور شده بودم 

تا نزدیک خویشان نباشم 


خویشتن خویش 


دیگر چه کوفتی می توانست باشد 

من در اطاعت محض خویشان 

سر قبر خودم زجه می زدم 


از دست رفته بودم 

تا 

جایی دیگر ، به دست بیاورم 


بله ،دستان خودم را دیشب موقع گریه گرفته بودم 

دانسته بودم 


ادم دست چندمی نیستم 

دست اول برای خودم است